آنچه گذشت...خیلی وقت بود که فکر نکرده بودم،همیشه از سفر کردن لذت می بردم چرا که در طول مسیربه همه ی خاطرات گذشته ام فکر میکردم وبه آنچه میخواهم در آینده انجام دهم.این روند فکری من در طول مدت قبل از کنکور زیاد بود.اما نمیدانم چرا در طی فرآیند این چند ترم دانشگاه فکر کردن را کنار گذاشته بودم،شاید به خاطر اینکه اساتید در دانشگاه یه سری شرح معین را به خورد ما میدادند وما قورت میدادیم.این روش آنچه آنها از ما میخواستند سطح معینی بود ،تفکر فراتر را از ما گرفته بود.تا اینکه در کلاس پژوهش روایی در جلسه ا
برچسب: نویسنده: محمد شریفی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 20:40
به نام خدایی که میتوانم او را دربخار لطیف قلبم حس کنم...- زهرا امروز می آیی کلاس انتگرال؟
-آره میام.-دیوونه تو که میری کلاس نیمه خصوصی،ایقد پول میدی،پس چرا کلاس های مدرسه رو که ایقدر وقت گیرن وسطحشون پایین تره رو میای؟- راضیه،کی گفت سطح کلاس های مدرسه پایین تره؟درسته خیلی خسته میشم اما من بخاطر خانم میرزاپور حتی یه بارم غیبت نکردم چون ناراحت میشه وفکر میکنه به کلاسش بی احترام شده...-بابو بالام جان...این تکه ای از مکالمه ی من ودوستم برمیگرده به دوره پیش دانشگاهی مان که داشتیم با جو کنکور دست وپن
برچسب: نویسنده: محمد شریفی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 20:40